تبليغاتX
من به حرفهاي تو زبان مي زنم . />
 

شعري از رضا جمالي حاجياني

به نقل ازضميمه ي يازدهمين شماره ي فصلنامه « انديشه وهنر » با عنوان «‌نمونه هايي چند از شعر معاصر ايران در آغاز هزاره ي سوم ميلادي » به انتخاب وتدوين ‌كاميار عابدي :

 

 

چراغ روشنم را باد برده است

گل پيراهنم را باد برده است

كجا بگذارم اين خانه به دوشي

تمام ميهنم را باد برده است

 

 

نوشته شده در ساعت توسط | |
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمحکایتی ز دهانت به گوش جان من آمدمگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیمن رمیده دل آن به که در سماع نیایمبیا به صلح من امروز در کنار من امشبمرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمبه زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتمرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنبه راه بادیه رفتن به از نشستن باطل نبود بر سر آتش میسرم که نجوشمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمدگر نصیحت مردم حکایتست به گوشمکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشمکه گر به پای درآیم به دربرند به دوشمکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشمکه تندرست ملامت کند چو من بخروشمسخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشمو گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
نوشته شده در ساعت توسط | |
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

نوشته شده در ساعت توسط |