تبليغاتX
من به حرفهاي تو زبان مي زنم
 
من به حرفهاي تو زبان مي زنم
 
 
 

 

 سال نو مبارك !

 

1

 

تو در زمستان هم بهاري هستي

درخت برهنه !

با اين همه دخيل سبز

                 روييده از شاخه هات

 

2

 

 پرنده ي كوچكي

در گلوي من

بالا وپايين مي رود

و دانه هاي پوكي را با منقارش

مي شكند

و من هنوز از نقش ها

كبك در كوه را دوست دارم

و از گبه اي كه در من تكاندي

جز آهويي نخ نما

نمانده است

 

ديگر

به جز تاريكي

كسي دور و بر ما

آفتابي نمي شود

 

۳

چاپاري

كه از دلم به سوي زبانم مي دويد

و نامه اي براي تو در دستش بود

در شن باد گم شد

 

۴

 

مرغ پا خورده ي گليم

آزادي نخ نمايت مبارك !

تاري قرمز از بالهايت را

           دور انگشتم بسته ام

                       تا به ياد داشته باشم

                                          رهايي

                                         اندك اندك به دست مي آيد

 

۵

 

تو آدم برفي زمستان بلند ما بودي

با قلوه سنگي در سينه ات

بهار آمد و

تو رفتي و

دلت اينجا جا ماند

 

حالا ما

كودكان ساده

عاشقان سرشكسته ي تو هستيم

 

۶

 

 كشتزاران چاي

 براي شب هاي ما سياه مي شوند

توتون ها براي تنهايي ما

تن به تبعيد مي دهند

وانگورها از تابستان

به گورستان گلوي ما تشييع مي شوند

 

من تا گلو در تو فرو رفته ام

وتو مرا چون پيراهني تنگ

پوشيده اي

 

 

۷

 

 

شعر

حدود ساعت هفت حركت مي كند

يادم باشد ليموهاي تو را

براي دريا زدگي

         با خودم ببرم

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
 

شعري از رضا جمالي حاجياني

به نقل ازضميمه ي يازدهمين شماره ي فصلنامه « انديشه وهنر » با عنوان «‌نمونه هايي چند از شعر معاصر ايران در آغاز هزاره ي سوم ميلادي » به انتخاب وتدوين ‌كاميار عابدي :

 

 

چراغ روشنم را باد برده است

گل پيراهنم را باد برده است

كجا بگذارم اين خانه به دوشي

تمام ميهنم را باد برده است

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمحکایتی ز دهانت به گوش جان من آمدمگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیمن رمیده دل آن به که در سماع نیایمبیا به صلح من امروز در کنار من امشبمرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمبه زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتمرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنبه راه بادیه رفتن به از نشستن باطل نبود بر سر آتش میسرم که نجوشمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمدگر نصیحت مردم حکایتست به گوشمکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشمکه گر به پای درآیم به دربرند به دوشمکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشمکه تندرست ملامت کند چو من بخروشمسخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشمو گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط  
 
  بالا